خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

196

أخلاق الأشراف ( فارسى )

نور الدّين وفات كرد . گفت : « دريغ نور الدّين » . پس روى به غلام خود كرد و گفت : « نمشى و نطلب حريفا آخر » « 1 » ؛ و هم از آنجا به حجرهء خود عودت فرمود . گويند بيست سال بعد از آن عمر يافت و هرگز كسى نام نور الدّين از زبان او نشنيد . راستى همگنان را واجب است كه وفا از آن حكيم يگانهء روزگار بياموزند . بازكدام دليل واضح‌تر از اينكه هر كس خود را به وفا منسوب كرد هميشه غمناك بود و عاقبت عمر بىفايده در سر آن كار كند ؛ چنان كه فرهاد بيستون را كند و هرگز به مقصود نرسيد تا عاقبت جان شيرين در سر كار شيرين كرد ؛ در حسرت مىمرد و مىگفت : فِدا كرده چُنين فرهادِ مسكين * ز بهرِ يارِ شيرين جانِ شيرين « 2 » .

--> ( 1 ) . نمشى . . . برويم و همنشين ديگرى بجوييم . داستانى نظير اين را ابن اثير در الكامل فى التاريخ ( 9 / 111 ، تورنبرگ ) در باب صاحب عبّاد طالقانى ( فت ، 385 ه . ق . ) وزير و معروف آل بويه و قاضى عبد الجبّار بن احمد معتزلى ( فت ، 415 ه . ق . ) و بيوفايى او نسبت به آن وزير ياد مىكند ، و بنده احتمال مىدهم كه عبيد از آن خبر داشته است « و كان الصاحب بن عبّاد قد احسن الى القاضى عبد الجبّار بن احمد المعتزلىّ و قدّمه و ولّاه قضاء الرّىّ و اعمالها . فلمّا توفّى ، قال عبد الجبّار : لا ارى التّرحّم عليه ، لانّه مات عن غير توبة ظهرت منه . فنسب عبد الجبّار الى قلّة الوفاء . » و اين واقعه را ياقوت حموى ( ارشاد الاريب ، 2 / 116 و ما بعد ، دار المأمون ) با تفصيل بيشتر و لطيف‌تر ياد كرده است . عبيد عادت داشته است كه شخصيّت‌ها را به مصلحتى كه خود مىدانسته عوض كند ، و اين كار را بويژه در داستان‌هاى عربى و فارسى « رسالهء دلگشا » مكرّر انجام داده است . بسنجيد با اين بيت كه غزّالى در سرّ العالمين ( 19 ، نجف ) آورده است : لا تلق فى بئر شربت زلالها * آجرّة ، فيقال انّك غادر ، بازبسنجيد با اين بيت حافظ ( ديوان ، 102 ، قزوينى ) : باده با مُحتسبِ شهر ننوشى زنهار * بِخُورَد باده‌ات و سنگ به جام اندازد ( 2 ) . بيت از نظامى است ، - خسرو و شيرين ( 240 ، بيت 3 ، وحيد ) . كه در آنجا مصراع دوم به صورت « ز بهر جان شيرين جان شيرين » آمده است .